تبلیغات
جزیره قشم - نگاره هاى حنا
 

نگاره هاى حنا

نوشته شده توسط :نجیب رضوانی
دوشنبه 5 بهمن 1388-06:25 ب.ظ


«حیرت و شیفتگى از اولین نگاه من به دست‌هاى نقشین یک زن قشمى، آنقدر نیرو توان یافت که بار دیگر مرا براى دیدن و هم شنیدن قصه‌ى نگاره‌هاى عقیق به جزیره‌ى تنهاى قشم برهاند. و دیگر بار، دمى و بازدمى در هواى قشم.

هم پا و هم قصه با زنان و مردانى که سخن دیروز را خوب مى‌دانند، در جست‌وجوى خانه‌هاى فراموش شده به پیران خانه‌نشین و در پى علامت‌هاى مدفون شده به خاطرات دور از خود مى‌رسم. به تولد، به زیستن، به زیباترین پیوند و به مرگ.

حنا از جنت است“ اثرى از بهشت و نشانه‌اى از شادى، مهر و نیکبختی.

حنا از جنت است“ این مردمان بر این باورند

حنا که در گویش محلى به آن حنیر مى‌گویند، با خود خنگاى دریا را دارد و براى تمام آفت‌هاى پوستى و تاول‌هاى دردناک درمانى است و شاید آبى که بر آتش مى‌ریزند. و این آب گواراى سر نوزادى مى‌شود که تنها یادگار بطن مادر را از سرش زدوده‌اند، تا تازه‌ترین موها با تقدس حنا درهم آمیزد و...

حنا زندگى را از همین نقطه آغاز مى‌کند.

حنا تسکینى جاودانه و شفایى بى‌نظیر

در تکاپوى زندگى، زیبایى‌ها و زشتى‌ها. حنا پوششى است بر زشتی. دستان زخمى صیادان و پاهاى آسیب‌دیده‌ى ملاحان و دریانوردان همانند شوره‌زاران جزیره آکنده از ترک. هماره به انتظار تسکین جاودانه و شفاى بى‌نظیر این ماده بوده است تا دست‌ها و پاها را ضخامتى بخشند که توانمند و سخت گردند.

عجیب نیست اگر هزار معنى در گیاهى از بهشت جامانده بر زمین نهفته باشد. در این قصه رازى است.

گل بوته‌هاى حنا بر دست‌ها و پاهاى زنان و دختران قشمى چنان جان مى‌گیرد که گویى رستنگاهى پیش از این نداشته‌اند. زمینى به هموارى یک دست یا یک پا. اینان امید و زندگى را در دستانشان به گل نشانده‌اند و غنچه‌هاى تازه از زیر ناخن‌ها و بندبند انگشتان سربرآورده‌اند و شاید دلتنگى آنان را براى سبزه و گل یاد آمده است و مگر جبران تمام شوره‌زارانى باشد که هیچ بذرى در آن نمى‌روید.

نقشى بر دست، دستى بر نقش

چه تفاوت دارد اولین‌بار چه کسى نقشى بر دست داشته است یا دستى بر نقش؟

من به این مى‌اندیشم که پیکرى از خاک، مزرعى دوباره مى‌شود و نگاره‌هاى آسمانى روى دستان و پاهاى دختران و زنان قد مى‌کشند.

پیچش ساقه‌هاى حنا بر پیچ و خم مچ و انگشتان آنچنان در هم تابیده که گفتى پیمانى با کوه‌هاى لغزان جزیره دارد و پیچش اعجاب‌انگیزشان را گوشزد مى‌کند که جز در قشم نشانى از آن در دیگر جاها نیست.

بوى تاریخ دارد و طعم طبیعت

شاید در سفرى دور، انگشتان یک رقصنده‌ى کاتاکالى (هندوستان) با فردى از قشم. در دیدارى از دیار غربت، دستى به هم داده‌اند و رنگ‌ها و نقش‌ها بر دستى به یادگار مانده‌اند.

و شاید در تمامیت رفتنى و آمدنى، زبان نمادین مردم آفریقا، که گاه صفحاتى جز بدن‌هایشان و حروفى جز نقوش و تصاویر براى سخن گفتن نداشته‌اند، سوغات کوله‌بارشان بوده است.

نقاشى روى بدن به قدمت آرزوها، عشق‌ها و فریادهاست.

 

سیاه و سفید، اینجا به هم آمیخته‌اند و سوگند آشتى با مرگ و زندگى، گوش به گوش و سینه به سینه رسیده است.

تلاقى رنگ‌ها و یادها و اندیشه‌ها، آفریقا، هند، پرتغال و... سوگند آشتى، قشم.

هرچه هست این نقوش بوى تاریخ دارند و طعم طبیعت و دیگر فاصله‌اى نیست میان انسان و طبیعت. ”او“ یادداشتى برمى‌دارد و یادگارى از آن را بر پوستش مى‌ریزد. دیگر فاصله‌اى نیست.

شاید زبانى دیگر است این شعر، که واژه واژه روى دستان و پاهاى او جارى است. نگاه کن! فاصله‌اى نیست. این زبان براى من آشناست. این زبان در سکوت حرف مى‌زند و در سکوت فریاد. هر دستى به دست آشنا مى‌گوید: نگاه کن! از دل من تا نگاه تو فاصله‌اى نیست.

نگاره‌هاى حنا آنچنان در آغوش فرهنگ و آداب و رسوم این مردم خفته‌اند که کودکى در نخستین روزهاى تولد در آغوش مادر. طرح‌ها و شکل‌ها از شاهرگ‌هاى تخیل، عشق، رویا و دیوانگى سیراب شده‌اند و این ظرافت و اعجاب سردرگم، از جنس سرزمین عجایب ـ هند ـ است. هرچه هست پیوندى ناگسستنى است.

مى‌گویند باد همه چیز را با خود مى‌برد و دریا همه چیز را با خود مى‌آورد، و قشم رقصان میان بادى است که از دریا مى‌وزد!

حنا پیوندى سبز

و زیباترین نمود حنا در مراسم پیوستن یک زن و مرد. تولدى دیگر و رسالتى دیگر.

به آرزوى سبز بختى عروس، حناى مقدس بر دستان و پاهاى او حک مى‌شود در حالى‌که نوعروس با لباس‌ها و پارچه‌هاى سبزرنگ زینت شده، براى او ”سبز سبز“ مى‌خوانند. چهار زن، دوبه‌دو، گفتمانى زنانه، هلهله‌کنان، باسنک‌زنان!

زنى دیگر او را مى‌آراید ”مشاطه“. با خارهاى نخل، ردى از حنا بر دستان و پاهاى او مى‌گذارد تا سبب عشق و محبت میان او و همسرش گردد و به سادگى دست‌ها و پاهاى داماد کامل در حنا شده و تا چهل شب این نشان دامادى را با خود خواهد داشت. پیمان تن‌ها و جان‌ها. دستى به هم مى‌دهند حنا آلود.

عروس! براى تو شادى، براى تو زندگى، براى تو تمام زیبایى و براى تو آواز:

به ناز نازن شبرم

به حجله بندن شبرم

تا پاى کرسى شبرم

پهلوى حنابندون شبرم

انگار پیچک‌ها به اطراف دستانت خزیده‌اند. انگشتانت را دور مى‌زند، شاخ و برگ حقایق بیدار شده‌اند و تو زیباتر شدى!

انگار گل و آتش و خاک در آشتى ابدى پیوند خورده‌اند.

آتش، گیاه، خاک

دستى کشیده‌اى انگار به صورت شرمگین گل،

دستان تو برکت هر رویشى را خواهد داشت، مثل گیاه.

دستان تو قدرت و حرارت خواهد یافت، مثل آتش.

دستان تو بارور خواهد بود، مثل خاک.

و با همین دستان، دستان مردى و پیکر کوچک فرزندى و فرزندانى را خواهى فشرد و آنان

وارثان گل و آتش و خاک خواهند بود.

گوش کن، مى‌شنوى؟ باسنک‌زنان مى‌خوانند:

و به قبله شبکنم نوا بنون

بى‌بى عروس روبند به دست و پاى رنگ بنن

دست و پاى تو رفته، بالاى کار و با زر بسته بود

دست و جان باباس مهر ایزد و بقچه و تاج بر سرت

بقچه ما رنگ حنا خلعت ما مردنن

الحمدالله باباشوا رخت عروسى هادیت

رخت ما رختن وقتى که جوان بشرد به خانه عروسن

رخت اسکرد ماما جونش ـ بید بگینى مردمون

بربگینى خلعتش که چند تومنن قیمتش

برتو من قیمت دکمه‌اش قربان داداى دلوتش

”و آن از برخوانده عالم تو روشن کرده‌ام

بر تو نازم بى‌بى عروس ـ حج اکبر کرده‌ام

کلاه کهنه‌اش بنازم ـ لنگش استبر و ابریشمى

مال پشت بندش بنازم ـ شاه دوماد نازنین“

و

و رنگ‌ها و نقش‌ها رشد مى‌کنند

تا آن زمان که، دستى براى لمس کردن و پایى براى جارى شدن هست، تمام زندگى را پرسه مى‌زنند.

همان جزیره، این خاک بازمانده در آغوش دریا و... دریا، چه مادرانه لاى لایى را به گوش او زمزمه مى‌کند.

عصر هنگام است، شب حنابندان، شبى که حنا زیباترین کرشمه‌اش را به رخ مى‌کشد.

نشانى دیگر از پیوند و زندگى و زندگى ترانه‌ى زیبایى توست!

تو نیز آیا مى‌شنوى!؟

کسى با کسى سخن نمى‌گوید! همگان یک سخن مى‌گویند! هم آواز و هم نوا!

با نازناز شبرن                                                   با سازساز شبرن

ختر عروس بندرن                                               با غمزه و ناز شبرن

امشو گلم شبرن                                               جان دلم شبرن

او نازنینم شبرن                                                 تابش نگینم شبرن

اون بى‌بى دختن شبرن                                      کد شبو به گفتم شبرن

اون نازنینم شبرن                                              تابش نگینم شبرن

او چون ماه چهارده شبرن                                    به ناز نازن شبرن

با او خنده شبرن                                                با قد اوزه شبرن

به چیده شوز شبرن                                           با غم خمیرى شبرن

با پا حنیرى شبرن

 

خنجه گردان و شادى‌کنان، کل‌زنان و دست‌افشان به پیش مى‌آیند. و حنا از جانب داماد شایسته عروس شده است، پیشکشى فرین به حلاوت و شیرینی. شب حنابندان، حنادزدى یا شودزدى فرامى‌رسد. مشاطه مخفیانه و به دور از هر چشم بیگانه آماده آراستن است، طالبین حنا هوشیارانه به انتظار فرصتى در ربودن ذره‌اى از حناى عروس تا بختیارى و بخت‌گشایى دختران بالغ را اطمینان کنند، شاید که بر پیشانى آنان اقبالى بلند بگذرد و باشد که عروس شوند!

تقدس حنا آنچنان است که اگر طالبین بر مراد خویش فایق آیند و روز بعد جاى خالى حنا بر قسمتى از دست و یا پاى عروس مانده باشد، چه شوم خواهد بود زیرا که ناباورى عارض مى‌شود و عروس را فرزندى نخواهد شد. تا آنجا که آب حنا یا حناهاى خشک شده دست و پاى عروس را بر خاک مى‌ریزند یا بر دل امواج مى‌پاشند شاید که دل پذیرنده و مادرانه‌ى دریا، نگاهدار بخت و اقبال او باشد!

حالا دیگر حنا دریابانان سراغت را مى‌گیرند و قایق‌ها براى تو بر امواج مى‌رقصند.

قامت عروس را که اکنون با آب طراوتى داده‌اند. با دودى عطرآگین برخاسته از آتشى که در خود بى‌شمارى از گل‌ها و گیاهان خوشبو دارد، آغشته نماید تا عطرهاى خوش پیکر او را چون حریرى نازک در خود پیچد!

و چه شاد و چه هلهله‌کنان و چه باسنک‌زنان ترانه‌هاى دلنواز سر مى‌دهند و گذرگاه تا حجله‌گاه را به آرامى مى‌پیچانند.

دو ماد نشتان اى حجله                                                        ورو خو اش که بى‌قبله

مأموران خح دو ماد خوندنن دهن سفره                                    بى‌ دو به نازگن برو

بر بید ابریشم انشاءالله دو مار زنده باد بر برت ابرشیمن               بى دو به نازکن برو

کپ کاپ کرى پات                                                                 بالا شدید جات

زود برو به اى حجله                                                              که دوماد معطلى

بى دو به نازگن برو                                                               دو ماد هوندن پیش از بنگ

سرآفین سردستون                                                              عروسوتو گم واسى

که آرامد دلش پى تون                                                          بى دو به نازگن برو

اینجا دیگر زیبایى در استتار صنایع دست و پاگیر و لگدمال نمى‌شود، هر چند ابراز حضور خود را به صورت‌هاى گوناگون حتى در ابداع مهرهایى براى سهولت در تزیین به رخ مى‌کشد و گاه طرح‌هایى معین که با اندکى فشار بر پوست نقش مى‌بندند.

یقین بدار! رازى نهفته است در دست‌هاى تواناى طراحان حنا که تفاوتى آشکار است. سخن دیروز است، سه شبانه روز، سه بار حنا را بر دستان و پاهاى عروس مکدر مى‌بندند تا رنگ یاقوتى از آن آشکار گردد.

کف پاها که قرار است، زندگى را استوارتر قدم بزند، قدم‌هاى استوار مردى را همراه و قدم‌هاى کودکانه‌اى را هدایت کند، شب هنگام به حنا آغشته مى‌گردد، سه شبانه روز هر شب ـ تا شب پیوند ـ و پس از آن خواب و لابه در خواب نیز حنا شادمانى مى‌زاید و رویا را نیز سرخگون مى‌کند، شاید هنگام صبح اما عروس چندى به خاطر آورد. نمى‌دانم!

 

سپیده دمان اما نقوش و گل بوته‌ها بر دستان و پاهایش زنده مى‌شود و عروس تا غروب آرام آرام در گوشه‌اى از اتاق خانه به انتظار شکفتن غنچه‌هاى حنا بر دستانش مى‌نشیند و شاید واگوید آروزها و رویاها براى غنچه‌هاى در خواب رفته حنا نجوا مى‌شوند و یا همانند انتظار پروانه‌اى در آفتاب پس از پلیدگى که بال‌هاى رنگینش در حرارت خورشدى خشک گردند عاقبت حنا نیز خشک مى‌شود.

سپس دستانش را با روغنى از نارگیل شست‌وشو مى‌دهند تا جلوه‌اى براق و نورى از آن ساطع شود.

عروس! غریبه‌گى نکن دستان داماد نیز همانند دستان تو پاسخى است به رنگ عقیق. او بیگانه نیست دستانش براى دستانت اکنون آشناترین است! بیدار شو! صبح است و روشنى فراگیر شده نگاه کن! عطش گل‌هاى حنا را مى‌بینى؟ ریشه‌هاى حنا تشنه‌اند! برخیز!

آب وضو گل‌هاى حنا را سیراب مى‌کند. تو را تازه‌تر. تو را و شویت را! زن و مرد بر پروردگارشان نماز مى‌برند با دستانى یک‌رنگ به نیکبختى‌شان دعان خواهند کرد. رازهاى تودرتو در تمام دالان‌هاى این قصه پیچیده است! چادر زیباى عروس که پاکى قامت او را برمى‌گیرد، سجاده‌اى مى‌شود داماد را، تا اولین نیایش پس از پیوند را بر خداوند گذارد!

و قصه‌ى حنا این چنین ادامه مى‌یابد در همه جاى زندگى، گویى قلب‌هاى منجمد را هم دوست هر جا که صحبت از دیدار و پیوند و عید است حنا رنگ پس مى‌دهد، شاید نیک‌تر آن باشد که شست‌وشوى جسم را با آرایش  حنا به آخر برند.

زن قشمى دستان و پاهایش را مى‌آراید و حنا پاکى و سلامت را جایگزین محدودیت و بیمارى مى‌کند. او آغوش مى‌گشاید زیرا که مردش بازگشته است. دریابان خسته و تکیده اما چون همیشه مغرور و نیرومند بازمى‌آید. او از آغوش یخ زده‌ى دریا به گرماى مطبوع دستانى که شریان‌هاى حنا عضلاتش را دور زده است مى‌رهد. رویش حنا بر دستان و پاهاى زن علامتى است مرد را که بازى عشق را توان شکفتن است بدور از هرگونه عذریت.

و این دست‌ها نوازشى است بر عضلات خسته و سنگین دریابان. آغوشى گرم تا برودت آغوش دریا را از یاد برد و دمى بیاساید.

و همین دستان مهربان سفره‌اى مى‌گسترد و قوتى و آبى دست‌هاى نقشین براى کودکان یادآور مادر است. همان دستانى که بارها ترددش را بر سفره‌ى نان دیده‌اند و بارها لقمه‌هایى را به کامشان نهاده است.

دست‌هاى نقشین بر سر سفره‌ها شاید سپاسى است پروردگار از نعمت و برکت بر آدمیان، مگر نه آنکه حنا از جنت است از جهان فراوانى و شادمانى و برکات جاودانه.

زن قشمى انس و الفتى با نقش و نگارهاى گیاهى دارد، از روزهاى مادر و مادرانش. از آن زمان که گلى مى‌کاشت که هرگز پژمرده نشود گل‌هایى از جنس گلابتون بر بسته جامه‌هاى رنگین.

گلابتون‌ها بر تن‌پوش‌ها جان مى‌گیرند قصه‌ى خورشید را تازه مى‌کند، گیاهان و گل‌هاى طلایى رنگ یادآور اوست. با آنکه زن قشمى از فرط آفتاب خود سایه است اما همواره به نور مى‌اندیشد.

گلابتون‌ها هرجا که دیگر تن‌پوش به پایان مى‌رسد باز هم راهى مى‌شوند، دست از رستن برنمى‌دارند و روى پوست دست‌ها و پاها ادامه مى‌یابند. این غنچه‌ها افسرده نمى‌شوند رنگ نمى‌بازند چون یادى و خاطره‌اى باز زنده مى‌شوند هرچند بار که یادشان کنى!

شادى، محبت و برکت در روزهاى جشن و پایکوبى در اعیاد فطر و قربان در نوروز و نوروز حنا نیز بزمى دیگر دارد. هیجان روح‌ها در طرح‌ها و رنگ‌ها بر دستان و پاها حک مى‌شود و چه زیباست یکى شدن و همانند بودن، آشناتر شدن. گفت‌وگویى و همهمه‌اى غریب میان دستان زنان و دختران برپا مى‌شود.

هم بودن یکى شدن و شاد زیستن راز غریبى است.

این نشان حتى بر نقش‌هاى دیوارها و درهاى چوبى خانه‌هاى این دیار هویدا است، از همان قبیله که بر جاورهایشان و دست‌ها و پاها نشان دادیم.

همان گیاه مرغوب اما بوى هرمزگان و شمیل و جووزون را دارد، میناب! خواستگاه این گیاه جادویى است اما چه اهمیت دارد؟

چشم ما روشن! حنا انگار همه جا هست، روشنى بخش است حنا قوت و توان چشم را مى‌افزاید تا ببیند آنچه را دیدنى است. این اعتقاد قشمى‌ها است.

حنا همواره تازه است. اما روزگار تازه‌گى که از یاد رود، رنگ آتشین حنا. با ترکیبات گیاهى به تیره‌گى مى‌گراید و بر موهاى رنگ باخته پیران یادآور تارهاى جوانى است.

پایان یا آغاز؟

ـ نمى‌دانم، چه شوم! آه مرگ!؟

ـ نمى‌دانم سیاه یا سپید، کدام رنگ؟

حنا مرگ را نیز رنگى دیگر مى‌بخشد!

در این دیار اگر دختران و پسران جوان را مرگ دربرگیرد، آرزوى نایافته پیوند این چنین شکل مى‌گیرد:

کالبد سرد او را همانند عروس یا داماد مزین به حنا کرده دست‌ها و پاهاى بى‌جان دختر جوان همانند یک عروس گل‌بوته‌هاى حنا را خواهد پذیرفت. نو بدن سرد پسر جوان چه دردناک! اما همانند تازه دامادها با دست‌ها و پاهاى حنایى در آغوش خاک مى‌آرامد.

شاید که امید تولدى دوباره و پیوندى دیگر در جهان ابدى رخ دهد و حنا این‌گونه به زادگاهش جنت، همان‌جا که آمده است، بازمى‌گردد.

 





نظرات() 


Can you get an operation to make you taller?
دوشنبه 27 شهریور 1396 05:56 ق.ظ
Way cool! Some very valid points! I appreciate you penning this
write-up and also the rest of the site is really
good.
caseywon.hatenablog.com
سه شنبه 17 مرداد 1396 12:07 ب.ظ
You actually make it seem so easy with your presentation but I in finding
this topic to be really one thing that I think I might by no means understand.
It kind of feels too complicated and extremely extensive for me.
I am taking a look forward in your next put up, I will try to get the hold of it!
Can better posture make you taller?
جمعه 13 مرداد 1396 09:08 ب.ظ
Great post. I was checking continuously this blog and I'm impressed!

Very useful info specifically the last part :) I care for such info a lot.

I was seeking this certain info for a very long time.

Thank you and best of luck.
What is leg length discrepancy?
چهارشنبه 11 مرداد 1396 01:05 ق.ظ
Asking questions are genuinely pleasant thing if you are not understanding something
fully, except this piece of writing provides fastidious understanding yet.
یه دوست قشمی
دوشنبه 28 تیر 1389 02:03 ب.ظ
سلام دوست عزیز مطالبت خیلی جالب بود ولی اگه عکس های از حنا بیشتر بزاری ممنون میشم
شنبه 8 خرداد 1389 06:15 ب.ظ
یه سر به سایت جدید qeshm1.ir بزن
رئوف
شنبه 21 فروردین 1389 07:45 ب.ظ
سلام - وبت قشنگ و عالیه با مطلبی از قشم به روزم بیا نظر بده-ممنون
fereshteh
شنبه 7 فروردین 1389 10:54 ب.ظ
سلام من امسال عید به قشم رفتم فوقالعاده بود جزیره هنگام و حرا و..... ساحل جنوب مردم خیلی مهربون و خونگرم عالی بود اطلاعات شما هم خیلی جامع و عالی بود ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox